تبليغاتX
تاریخ و سیاست در 30 نما

 

One night with the king ( 2006 – آمریکا )

 

 

مدت : 123 دقیقه

 

ژانر : درام با موضوعی تاریخی

 

کارگردان : Michael O. sajbel و برخی از آثار او عبارتند از : هدیه نهایی - سواری - پیامبر بی میل - صبح می آید و ....

 

نویسنده : Stephan blinn

 

بر اساس رمانی از : mark Andrew olsen

 

بازیگران :

 

Tiffany dupont : متولد 22 مارس 1981 در آمریکا .

 

Luke goss : متولد 29 سپتامبر 1968 در انگلستان . برخی از آثار او عبارتند از : بچه دزدی – حفاری - یک شب با پادشاه – مرد – سرد و تاریک – تیغ 2 – زیگ زاگ و ....  (همچنین با حضور عمر شریف و پیتر اتل )

 

 

منبع : سایت imdb

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:17  توسط سروش  | 

 

 این فیلم نیز همچون فیلم تاریخی و تخیلی «سیصد» درباره رویدادهایی است که در زمان خشایار شاه اتفاق افتاده است. اگر چه این فیلم نیز همانند «سیصد» با دست مایه قراردادن یک واقعه تاریخی و بدون وفاداری به واقعیتهای فرهنگی و اجتماعی و تاریخی آن روزگار  ساخته شده است با اینحال در این فیلم چهره و روایتی دیگر از پادشاه پارسیان می بینیم که با چهره خشایار شاه فیلم سیصد بسیار متفاوت است. خشایار شاه فیلم «یک شب با پادشاه» فردی احساسی، هنرمند ، با ته ریشی مدرن و  چشمانی روشن و قیافه و هیکلی زیبا و جذاب است. تنها نقطه ضعف او شاید نفوذ وزیران و نزدیکان بر سیاستهای او و همچنین مشکل خونخواهی پدرش است. این شاهنشاه آنقدر جذاب، فهیم و خوش درک است که شایسته «استر» دختر یهودی و ملکه جدید پارسیان  باشد و ملکه جدید او را دوست بدارد و برای ایشان بی تاب شود. به هر حال در نظر بگیرید که قرار نیست ملکه استر (نام واقعی استر Hadassah بوده است) منجی قوم یهود در آن زمان و فردی موثر  در تاریخ یهودیان با فردی وحشی و چندش آور همچون خشایار شاه فیلم سیصد همخوابگی  و معاشقه  کرده باشد. البته این فیلم همانطور که از موضوعش بر می آید قرار نیست در دفاع از پارسیان باشد و اینگونه نیز نیست، بلکه روایت فداکاری ملکه یهودی در نجات قومش است و البته اشاره ای بسیار پر رنگ و اغراق آمیز به  زیرکی او و «مردخای» در نجات پادشاه پارسیان از دسیسه درباریان دارد.

در فیلم « یک شب با پادشاه »  پارسیان دربار چهره های معقول و نزدیک به چهره های امروزی دارند و مثلا از ریشهای انبوه و بلند خبری نیست (حال آنکه از لحاظ تاریخی آن زمان ریش برای مردان ایرانی بسیار مهم بوده است و بعد از حمله اسکندر بوده که زدودن ریش در بین مردان ایرانی رایج شده است) . جالب آنکه در این فیلم دین رایج و موثر در فرهنگ پارسیان آن روزگار  یعنی دین بهی (زرتشتی) نادیده گرفته شده است و حتی پندهای مهم دین زرتشت(پندار و گفتار و کردار نیک ) نیز از زبان ملکه استر بیان میشوند تا تاکید دیگری بر سواد و هوشمندی او باشد.

در صحنه های آخر این فیلم،  استر پس از نطقی در دفاع از  قوم یهود و اسرائیل و در جهت اثبات یهودی بودن  خود گردنبد خویش را بالای شعله شمع میگیرد و ستاره های داوود بر پرده های کاخ پادشاه پارسیان می درخشند و در آخر هم خشایار شاه در دفاع از همسر فهیم خویش در برابر وزیر  هامان را که هدفی جز کشتار و محو یهودیان از جهان را نداشت بر می خیزد و این چنین وقایعی شکل میگیرند که تاکنون توسط یهودیان دنیا و در جشنی به نام  پوریم از آن یاد می شود.

 

 

 

منبع : http://shirazi.blogfa.com

 

نوشته شده توسط : علیرضا شیرازی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 19:33  توسط سروش  | 

 

نمونه عفت در زنان تاریخی ایران :

 

 

روانشاد "حسین کاظم زاده ایرانشهر" (1262-1340 ه.ش.) از نویسندگان دانشمند ایرانی بود که در سال 1923 میلادی، مجله "ایرانشهر" را در برلین پایه گذارد. این مجله که چهار سال متوالی منتشر میشد، رویکردی فرهنگی و اجتماعی داشت، و شماری از بهترین پژوهشگران ایرانی با آن همکاری داشتند. "ایرانشهر" پایگاهی برای شیفتگان فرهنگ ایران بود، و تلاش در برانگیختن احساسات ملی در جامعه قاجاری به خواب رفته ایران داشت. این مجله نه تنها در اکثر شهرهای ایران، بلکه در کشورهای هندوستان، افغانستان، ترکیه، بحرین، کویت، مصر و سایر کشورهای خاورمیانه، نمایندگی و مشترک و خواننده داشت.

 

در اویل دهه 60 خورشیدی، انتشارات اقبال، دوره های این مجله را در چهار مجلد، از نو منتشر ساخت. در این صفحه، یکی از مقالات این مجله را به قلم "هوشیار شیرازی" به تاریخ 19 اوت 1924، آورده ام:بانوی هخامنشی - اثر شکيبا

 

داستان وشتی (واستی): يک نمونه عفت در زنان تاريخی ايران

 

اگرچه یوسف مصری ز خویشتن خبرش نیست ... گواست عشق زلیخا که ماه کنعانست

 

اگر ما ایرانیان هنوز به حکایات تاریخی و حقایقی که اثرات بزرگواری و امتیازات روحی ملت ایران را عرضه میدارند، عطف توجهی ننموده و آن دقایق مهم را ندیده ایم، هستند اشخاص بزرگی که در اقطار عالم در زوایای وطن خودشان نشسته و حالات داخلی یک هیأت اجتماعی دیگر و روابط آنرا با اقوام مجاور از عهود گذشته تا امروز با نظری موشکافانه دیده و در تحت تحقیق و تدقیق کشیده اند ...

 

یک واقعه تاریخی که در قرون سالفه، یعنی در آن ایامی که پرچم سلاطین ایران مینو نشان بر قطب عالم آنروزی موج میزد، در آن سرزمین رخ داده و انبیای بنی اسرائیل آنرا بنحو حکایت در مجمع القصص خودشان "تورات" از دست عدم مصون داشته اند، در سوره "استر" باقی مانده است.

 

 

اگرچه این گو را ایرانیان بازی کرده و چوگان زن آن تا درجه ای ایرانی بوده و نگاهدارنده این داستان، آسیایی ها هستند، ولی از آنجاییکه روی زیبای تو را چشم تو نتوان دید، انعکاس این سرگذشت را در نوشته های بزرگان غرب، مثل شاعر فرانسوی "راسین" که اثراتش آبگینه ادبیات و معارف فرانسه است و در مجموعه "گریل پارتسر" اتریشی که یکی از معاریف ادبا و شعرای زبان آلمانی ست، میبینیم، که آنها زمینه را از کتب انبیای سلف گرفته و به رشته نظم درآورده و درامی مهم از آن ساخته اند ... مخصوصا درامی را که راسین فرانسوی از آن ساخته، همه ساله در پاریس نمایش میدهند:

 

پس از آنکه اساس سلطنت سلسله هخامنشی نهاده شد و داریوش بزرگ، مستملکات سیروس (کوروش) را نظم و نسق داد و قبل از آنکه خشایارشا (کزرسس) به خیال انجام فکر پدر و توسعه مملکت فارس، عازم باختر گردد، این سلسله در اوج سعادت خویش میزیست و به اندازه ای عظمت این سلطنت، طرف توجه مردمان آن زمان بود، که سرزمین داریوش را مرکز عالم میدانستند و بزرگان یونانیان مثل "تمیس تکلس" و امثال او، در زیر بیرق فارس پناه میگزیدند. ولی به مضمون "فواره چون بلند شود، سرنگون شود"، ایران قوس صعود خود را طی کرده بود ...تخت جمشيد. اثر شکيبا

 

خشایارشا که نقطه وقفه این قوس صعود بود، یعنی همان نقطه فیزیکی که انتهای صعود و ابتدای نزول است ... تاج خسروی را پس از وداع پدر، بر سر نهاد.

 

هر ساله، چنانچه عادت ایرانیان بود، روز تاجگذاری را مسعود میداشتند ... در یکی از اینروزهای نوروز و ایام تاجگذاری، شاهنشاه جشن بزرگی در قصر خویش در شهر "شوش" گرفته و سفره بذل و بخشش گسترده و امرای مملکت را از هر اقلیمی بسوی خود خوانده و اعیان پایتخت را به خوان شاهانه دعوت کرده و روزی چند، بزرگان و ارکان مملکت به عیش و عشرت مشغول بودند. مغنیان خوش الحان از خوش خوانی، روح انسانی را طیران میآموختند و نوازندگان چون مضراب را بر موی تار میزدند، هزار دستان را آواز شاهناز یاد میدادند و گوییا تار بر منقارش میبستند. مطربان به چنگ و ترانه، عاقل و فرزانه را مدهوش میکردند و ساقیان مهجبین، از جام زرین، شراب ناب گواراتر از شهد و انگبین میبخشودند. پس از آنکه همه مست باده و از خویشتن بیگانه بودند، شاهنشاه بار عام داده، پیر و برنا در جلو کاخش ایستاده و ویرا تبریک و تهنیت میگفتند.

 

در یک چنین موقعی که حشمت سلطنتی کامل و عظمت سلطانی، چشم همه را به سمت خود، خیره داشته بود، رأی جهان آرای شاه، بر احضار ملکه "وشتی" قرار گرفت و خواست تا ملکه که چهرش چون مهر منیر تابان بود و عارضش از قرص ماه، گوی مسابقت می ربود و در زیبایی بی همتا بود، شکوه جشن را بیافزاید و مجلس را با پرتو جمال خویش بیاراید ...وشتی طرد ميشود. اثر ارنست نورماند

 

زنان ایران را در ایام گذشته، عادت چنان بود که در ضیافت مردان حضور بهمرسانیده و از سرور و شادی مردان هم قسمتی میبردند. اما در مجالسی که باده پیمایی به حد افراط میرسید و مجلسیان را عنان سمند سرکش طبع از دست میگسیخت و از حالت طبیعی خارج شده و حدود ادب را میشکستند، زنان پارسای عفیف، احترامات خویش را محفوظ میداشتند و دامن پاک خود را به لوث رذالت مردان نیالوده و هرچه زودتر مجلس را به مجلسیان واگذار نموده و تا میتوانستند از دایره زیاده روی مردان خارج میشدند.

 

در اینروزها که شاهنشاه، خیمه عیش را برافراشته و مجلس عشرت به پا داشته بود، از طرفی حالت جمعیت، پریشان و ملکه دخول خود را در چنین مجامع مقتضی نمیدانست، و از جهتی جمعی از زنهای بزرگان و ملکه های ممالک دیگر، در حرمسرای سلطان، در خدمت وی بودند و ملکه به پذیرایی ایشان مشغول، و این اشتغال او را از حضور به خدمت سلطان بازمیداشت.

 

پس از آنکه ندیمان، حکم شاهنشاه را به حضور "وشتی" پیش کردند، این حکم شاق، موافق طبع پارسای ملکه نیامده و از احکام عفت تجاوز نکرده و اطاعت به قوانین شرم و حیا را مقدم شمرده و داشتن میهمان را بهانه نموده، از رفتن معذرت خواست.

 

پیشخدمتان به نزد شاهنشاه باز آمدند و او را از معذرت ملکه آگاه ساختند. این سرپیچی از حکم پادشاهی، خشایارشا را در حالت مستی، به هیجان آورده، رگهایش پر خون و حالتش دگرگون گردید. اطرافیان شاه که صرفه خود را در همراهی سلطان میدیدند، هیزم بر شراره اش ریخته و آتش غضبش را دامن زدند و این آتش را چنان تیز نمودند که خرمن بخت و اقبال ملکه بیگناه را پاک بسوخت. آنها اظهار داشتند که اگر شاهنشاه، این سرپیچی را تحمل کند و کیفر اعمال خطاکاران را ندهد، شبهه ای نیست که زنهای دیگر هم قدم بر قدم ملکه نهاده و فرمانبرداری مردان خود را ننموده و بر مردها خروج نمایند و نظام امور مختل گردد. خشایارشا چاره کار را از وزرای خویش استفسار نموده، ایشان با یکدیگر مشورت کرده و راندن ملکه را مصلحت دیدند. پادشاه ضعیف النفس که از خویش جز وحشت و استبداد رأی، چیز دیگر نداشت، عقد ملکه را منفصل نموده و کلید قصرهای ملکه را که همیشه بدان وسیله درها را میگشود و به خدمت ملکه میرسید، به او پس فرستاد.

 

بزودی آوازه انفصال ملکه در اقطار مملکت پیچیده و دیگر آفتاب مسرت در دل ملکه بیگناه نتابید. پس از آنکه حکم جدایی و انفراق بین ملکه و پادشاه صادر گردید، "وشتی" بیچاره، بر روی تخت آبنوس که مانند بختش سیاه و به انواع جواهرات مزین میبود، بر روی بالش پرنیان و دیبا که مانند دریا موج میزد، دراز کشیده و سر مملو از فکر و خیال را بر دست تکیه داده، گریه و زاری میکرد. پس از چند دقیقه چون بر اطراف نظری افکند، خود را تنها دید. کنیزان و غلامان زرین کمر که او را ستایش میکردند، او را گذاشته و پروانه شمع دیگری گردیدند و فقط در آن میانه، کنیزی که چون بانوی خویش آشفته بود، در پای تختش نشسته و در غم خانم خود شریک بود.

 

چندی بر آن برنیامد، که ملک هم از کرده خویش پشیمان شد، ولی پشیمانی سودی نداشت، چه: "تیری که ز شست رفت، باز نتوان آورد."

 

درام دو شاعر بزرگ و افسانه وارده در تورات و انجیل، بدینجا ختم نمیشود، ولی آنچه راجع به مقال ما بود، همین قسمت است. در اینجا میبینیم که چگونه ملکه در پیروی قوانین عفت، از جاه و جلال سلطنت محروم گردید؛ و با آنکه حق دخول و اجازه حضور به خدمت سلطان را داشت، خودداری نموده و نخواست که در مجلس نامشروع قدم گذارد و از احترامات خویش بکاهد. این است، یک نمونه عفت در زنان تاریخی 

 

 منبع : http://forum.shafighi.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:19  توسط سروش  | 

 

 خشایار شا ( شاه مردان ایران زمین )

 

 

خَشايارشا از پادشاهان هخامنشي است. پدرش داريوش بزرگ و مادرش آتوسا دختر کوروش بزرگ بود.

نام خشايارشا از دو جزء خشاي (شاه) و آرشا (مرد) تشکيل شده و به معني «شاه مردان» است.

 

سلطنت خشايارشا :

 

خشايارشا در سن سي و شش سالگي به سلطنت رسيد و در آغاز سلطنت شورشي را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و بعد به بابل رفت و شورشهاي آنجا را نيز سرکوب کرد. در اين جنگ قسمت اعظم بابل ويران گشت.

خشايارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلي يونانيان نبود و نمي‌خواست به اين کشور حمله کند. اما اطرافيان وي از جمله مردونيه داماد داريوش شکست ماراتن را مايه سرشکستگي ايران ميدانست و خشايارشا را به انتقام فراميخواند. يونانيان مقيم دربار ايران نيز که از حکومت اين کشور ناراضي بودند از خشايارشا درخواست ميکردند که به يونان يورش برد. در آنزمان در يونان حکومت‌هاي مستقلي با عنوان دولت شهر بر هريک از بلاد اين کشور حکمراني ميکرد.

 

حمله به يونان

 

سرانجام خشايارشا به قصد حمله به يونان به کاپادوکيه واقع در آسياي صغير رفت و اين شهر را مرکز ستاد فرماندهي خود قرار داد. وي سه سال تمام به تجهيز سپاه مشغول شد و در نهايت سپاه بزرگي که بنا به گفته هرودوت در آن، 46 گونه نژاد و قوم مختلف حضور داشتند بسيج کرد و در بهار 480 قبل از ميلاد به سوي يونان حرکت کرد. عربها، هندي ها، پارسها، مادها، سکاها، فنيقيها، مصري‌ها و حتي ساکنان جزاير خليج فارس نيز در اين لشکرکشي حضور داشتند. البته لازم بذکر است که مورخان يوناني در مورد تعداد افراد قشون ايران در اين لشکرکشي راه مبالغه نموده‌اند و گاه تا پنج ميليون نفر نيز ذکر کرده‌اند اما بنا به نوشته ساير مورخان تعداد افراد سپاه خشايارشا پانصدهزار نفر بوده که البته همه آنها سرباز نبوده و بسياري آشپز و ملوان و ... در اين ارتش خدمت مينمودند.

نبرد ترموپيل و تصرف آتن

به ابتکار خشايارشا پلي از قايق بر روي بغاز داردانل ساختند که نيروي زميني ايران توانست از روي آن عبور کرده و وارد خاک يونان شود. در ابتدا خشايارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وي يونانيان را همراهي نکند. علاوه بر اين، تعداد زيادي از يونانيان به ارتش خشايارشاه پيوستند از جمله مردم منطقه تسالي(Thessaly) اما در همين هنگام طوفاني سهمگين وزيد و به کشتي هاي ايران خسارت وارد کرد. سرانجام در درياي آرتمزيوم(Artemisium) بين کشتي‌هاي دو سپاه جنگ درگرفت و يونان شکست خوردند. نبرد ديگر در تنگه ترموپيل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگي جا نيروي ايران با مقاومت آتني‌ها و اسپارتي‌ها که براي نخستين بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام يک يوناني به ايرانيان که در آستانه شکست بودند راهي را معرفي کرد که به پشت تنگه مي‌رفت. يونانيان با آگاهي از اين خيانت گريختند و فقط لئونيداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سيصد اسپارتي برجاي ماندند و همگي کشته شدند(پاورقي 1). سپاه ايران بعد از اين جنگ آتن را به تصرف درآورد و به تلافي سوزاندن آتشکده سارد توسط يونانيان در زمان داريوش، معبد آکروپوليس را به آتش کشيدند.

جنگ در خليج دريايي سالاميس

پس از آن يونانيان اقدام به مشورت نمودند يکي از بزرگان آتن به نام تميستوکلس(Themistocles) معتقد بود که در جزيره سالاميس(Salamis) به دفاع بپردازند اما ساير يونانيان ميگفتند که بايد در تنگه کورينت(Corinth) مقاومت کرد. تميستوکلس که ديد نميتواند نظر خود را به ديگران بقبولاند نامه‌اي به شاه ايران نوشت و خود را از طرفداران يونان نشان داده گفت که چون آنان قصد فرار دارند وقت آن است که سپاه پارس آنان را يکسره نابود کند. خشايارشا پيغام را راست انگاشته ناوگان مصري تحت فرماندهي ايران جزيره پنسيلوانيا را تسخير کرد. يونانيان در جزيره سالاميس گير افتادند و لذا گفتند يا بايد در همين جا مقاومت کنيم يا نابود شويم و اين همان چيزي بود که تميستوکلس ميخواست.

نيروي دريايي ايران برخلاف کشتي‌هاي يوناني که آرايش صف را اختيار کرده بودند به دليل تنگي جا بطور ستوني اقدام به حمله کرد و ناگهان زير آتش نيروهاي دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در اين جنگ بيش از نيمي از کشتيهاي ايران نابود شد و لذا سپاه ايران اقدام به عقب نشيني کرد. يونانيان که ابتدا متوجه پيروزي خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتي ديدند که از کشتيهاي ايراني خبري نيست! تميستوکلس بعد از اين پيروزي گفت: «حسادت خدايان نخواسته که يک شاه واحد بر آسيا و اروپا حکمراني کند.»(پاورقي 2)

در همين زمان خشايارشا اخبار بدي از ايران دريافت کرد و لذا اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونيه اين بود که خود وي با سيصد هزار سپاهي براي تسخير کامل يونان در اين سرزمين باقي بمانند و خود خشايار شاه به ايران بازگردد. شاه اين نظر را پذيرفت ولي در زمان بازگشت تعداد زيادي از اسبان و سپاهيان وي در اثر گرسنگي و بيماري مردند.

نبرد پلاته

از سوي ديگر مردونيه به يونانيان پيشنهاد داد که تبعيت ايران را بپذيرند و گفت که در اين صورت در امور داخلي خويش آزادند. اما آنان اين پيشنهاد را رد کرده جنگ دوباره در گرفت. مردونيه آتن را باز هم به تسخير درآورد اما در محل پلاته(Plataea) صدهزار يوناني در مقابل وي صف آرايي کردند. در ابتدا تصور مي‌شد که ايرانيان پيروز هستند چراکه نهايت دلاوري را نشان دادند اما اين گونه نشد. مردونيه در آغاز جنگ در اثر تيري که به وي اصابت کرد کشته شد و سپاه بي سردار ايراني نبرد بي حاصلي را آغاز کرد که تنها سه هزار ايراني از آن جان سالم بدر بردند.

نبرد ديگر، جنگ در دماغه مي کيل(Mycale) است: ناوگان ايران که پس از نبرد پلاته در حال بازگشت به ميهن بود، در اين محل توسط سپاه دشمن منهدم شد.

حمله يونان به مستملکات ايران

پس از عقب نشيني ايرانيان، يونانيان به پادگان پارس واقع در يونان حمله کرده و آنجا را تصرف نمودند. چندين سال بعد نيز به مستملکات ايران يورش برده و برخي از جزاير غرب آسياي صغير نظير قبرس را به تصرف درآوردند.

 

علل شکست سپاه ايران :

 

بنابر نوشته مورخان علل شکست ايران در تسخير يونان به اين شرح است:

 

زيادي شمار نفرات که تامين آذوقه و هدايت ارتش را مشکل ميساخت.

نامناسب بودن اسلحه‌هاي ايرانيان در برابر يونانيان سنگين اسلحه(به غير از هنگ جاويدان باقي سپاه ايران از سلاح‌هاي سبک نظير تبر (!) استفاده ميکردند.)

عدم آشنايي ايرانيان به موقعيت جغرافيايي يونان

اغفال شدن ارتش ايران در سالاميس

بازگشت ناگهاني خشايارشا

ناهمواري جلگه‌هاي يوناني و عدم عادت ايرانيان به جنگ در اين سرزمينها که نيروهاي دريايي و زميني را از حمايت يکديگر محروم ميکرد.

مهمترين علت شکست ايران در اين نبرد روحيه عالي يونانيان بود. چرا که آنان مردماني استقلال طلب بودند و حاضر نبودند که تبعيت ايران را بپذيرند.

 

داستان استر و مردخاي

 

اين داستان که به اشاره تورات در زمان خشايارشا رخ داده مربوط به دختري يهودي است به نام استر(Esther) به معني ستاره) که همسرشاه و ملکه دربار بود. اما سعايتي که وزير خشايارشاه از پسرعموي اين دختر به نام مردخاي(Mordecai) نزد شاه بعمل آورد (کينه اين وزير به دليل تعظيم نکردن مردخاي در مقابل وي بوده است!) سبب دستور قتل عام يهوديان ايران از سوي خشايارشاه شد اما استر و مردخاي با اثبات بي گناهي خويش موجب شدند که شاه دستور قتل وزير خود و خانواده او را بدهد. در مورد صحت اين داستان بين مورخان قديم و جديد اختلاف نظر وجود دارد.

 

درباره خشايارشا :

 

خشايارشا مردي عياش بوده و تحت تاثير زنان و خواجه سرايان قرار مي‌گرفته، اما صفاتي عالي نيز داشته بطوريکه يونانيان بزرگ منشي او را ستوده اند. مشهور است که اسکندر وقتي که تخت جمشيد را به آتش کشيد، مجسمه خشايارشا به روي زمين افتاد و اسکندر گفت: آيا بايد بخاطر روح عالي و صفات نيکويت تو را از روي زمين بردارم يا بگذارم که روي زمين بماني تا بخاطر تاخت و تازت به يونان مجازات شوي؟

خشايارشاه در تخت جمشيد که بدستور پدرش داريوش ساخته شده بود قصرهاي ديگري بنا کرد که بر عظمت و شکوه اين اثر باستاني افزود. همين طور کتيبه هايي در کوه الوند و نيز در ارمنستان از خود به جاي گذاشت.

اين پادشاه پس از بيست سال سلطنت (485 تا 465 پيش از ميلاد)توسط يک خواجه به نام ميترادات (مهرداد) به قتل رسيد.

پانويس

1 - اسپارتي ها بنا بر قوانين ليکورگ فرار کردن از ميدان جنگ را ننگ بزرگي ميدانستند و مجازات آن اعدام بود، حتي وقتي جوانان اين سرزمين به نبرد مي‌‌رفتند مادرانشان به آنها ميگفتند:«پسرم! بر سپر يا با سپر» يعني يا کشته شو تا جسدت را بر روي سپرها بياورند و يا پيروز شو و با سپر برگرد. لذا در فرار يوناني ها از تنگه ترموپيل اسپارتي ها برجاي ماندند و پس از کشته شدنشان يوناني ها بر مزار اين سيصد تن نوشتند: اي رهگذر به اسپارت بگو ما در اينجا خوابيده ايم تا به قوانين کشور خود وفادار باشيم.»

2 - تميستوکلس، سالها بعد مورد نفرت آتني ها قرار گرفته و به دربار اردشير درازدست جانشين خشايارشاه، پناه آورد که مورد مهروزي شاه قرار گرفت و حتي از طرف وي به حکومت شهري در آسياي صغير منسوب شد و تا پايان عمر در تبعيت ايران باقي بود

 

منبع : http://forum.niksalehi.com و ویکیپدیا 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 18:57  توسط سروش  |